داستان ماهی ...
ماهیمون هی می خواست یه چیزی بهم بگه . تا دهنشو وا می کرد آب می رفت تو
دهنش نمی تونست بگه . دست کردم تو آکواریوم درش آوردم . شروع کرد از
خوشحالی بالا پایین پریدن . دلم نیومد دوباره بندازمش اون تو . اینقده بالا پایین پرید
خسته شد خوابیـــد . دیدم بهترین موقعه تا خوابه دوباره بندازمش تو آب. ولی الان
چند ساعته بیدار نشده یعنی فکرکنم بیدار شده دیده انداختمش اون تو قهر کرده
خودشو زده به خواب ... [ناراحت]

این داستان رفتار بعضی از آدم هایی است که کنارمونند. دوستشون داریم و
دوستمون دارند ولی ما رونمی فهمند و فقط تو دنیای خودشون دارند بهترین رفتار
را با ما می کنند ... !!!
+ نوشته شده در جمعه هفتم مهر ۱۳۹۱ ساعت 20:6 توسط سپیده دارا
|
خداوندا ! دستانم خالی است و دلم غرق در آرزو ها ، یا به قدرت بیکرانت دستانم را توانا کن یا دلم را از آرزوهای دست نیافتنی خالی کن ...